داستان عشق ممنوعه زنای با محارم اثر سالتی ویکسن

داستان عشق ممنوعه-زنای با محارم اثر سالتی ویکسن

📖 1 min read

در دل تهران قدیم، جایی که کوچه‌های تنگ و باریک هنوز بوی خاک باران‌خورده می‌دادند و خانه‌های قدیمی با حیاط‌های پر از گل‌های شمعدانی، خاطرات نسل‌ها را در خود نگه می‌داشتند، خانواده ما زندگی می‌کرد. پدرم، مردی سخت‌کوش و مذهبی، هر روز صبح زود به مغازه‌اش می‌رفت و شب‌ها با کتاب‌های دعا و قرآن سرگرم بود. مادر، زنی مهربان اما خسته از سال‌های سخت زندگی، همیشه در آشپزخانه بود، با دستانی که بوی پیاز و سبزی می‌داد. و ما، من و سارا، دو خواهر و برادر که در این خانه بزرگ شده بودیم، مثل دو شاخه از یک درخت، نزدیک اما جدا.

من، امیر، ۲۵ ساله، دانشجوی مهندسی که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودم و حالا در جستجوی کار، روزهایم را در خانه می‌گذراندم. سارا، ۲۳ ساله، دانشجوی ادبیات، با موهای سیاه بلند که همیشه آن‌ها را با گیره‌ای ساده می‌بست و چشمانی قهوه‌ای که انگار عمق اقیانوسی را در خود پنهان کرده بود. از کودکی با هم بازی می‌کردیم، رازهایمان را به هم می‌گفتیم، و در شب‌های زمستان زیر یک پتو داستان‌های ترسناک می‌خواندیم. اما حالا، بزرگ شده بودیم، و چیزی در میانمان تغییر کرده بود. نگاهی که قبلاً بی‌گناه بود، حالا پر از آتش بود. لمسی که اتفاقی بود، حالا عمدی شده بود.

همه چیز از یک تابستان شروع شد. گرمای تهران طاقت‌فرسا بود، هوا سنگین و چسبناک، انگار که شهر در تب می‌سوخت. پدر و مادر برای زیارت به قم رفته بودند، و ما دو نفر تنها در خانه مانده بودیم. اولین بار بود که چنین فرصتی پیش می‌آمد. من در اتاقم نشسته بودم، کتابی در دست، اما ذهنم جای دیگری بود. سارا در حیاط بود، با شلنگی آب به گل‌ها می‌پاشید. از پنجره نگاهش می‌کردم. پیراهن نازک تابستانی‌اش به بدنش چسبیده بود، قطرات آب روی پوست سفیدش می‌درخشیدند. ران‌هایش، صاف و نرم، زیر نور آفتاب می‌درخشیدند. قلبم تند می‌زد. می‌دانستم این نگاه حرام است. در فرهنگ ما، خانواده مقدس است، و چنین افکاری گناه کبیره. اما نمی‌توانستم جلویش را بگیرم. شب‌ها خوابش را می‌دیدم، بدنش را لمس می‌کردم، و صبح با عرق سرد بیدار می‌شدم.

سارا هم احساس می‌کرد. می‌دیدم که وقتی در آشپزخانه کمک می‌کردم، دستش به دستم می‌خورد و عقب نمی‌کشید. یا وقتی فیلم می‌دیدیم، بدنش نزدیک‌تر می‌شد، نفس‌هایش گرم روی گردنم. یک شب، بعد از شام، روی کاناپه نشستیم. تلویزیون روشن بود، اما هیچ‌کدام توجه نمی‌کردیم. گفت: «امیر… تو هم احساس می‌کنی؟ این گرما فقط هوا نیست، نه؟»

نگاهش کردم. چشمانش پر از سؤال و ترس بود. دستم را روی دستش گذاشتم. پوستش نرم بود، مثل ابریشم. «آره… اما نباید. ما خواهر و برادریم.»

لرزید. «می‌دونم. اما نمی‌تونم فراموش کنم. از وقتی بزرگ شدیم، هر بار که نگاهت می‌کنم، چیزی در درونم می‌شکنه.»

آن شب، هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط حرف زدیم، از ترس‌هایمان، از گناه، از جامعه‌ای که ما را محکوم می‌کرد. اما بذر کاشته شده بود. روزهای بعد، تنش بیشتر شد. در راهروهای خانه، وقتی از کنار هم رد می‌شدیم، بدن‌هایمان به هم می‌خورد. یک بار، در حمام، در را باز کردم و او را دیدم. برهنه، زیر دوش، آب روی بدنش می‌ریخت. چشمانم به سینه‌هایش خیره شد، گرد و سفت، نوک‌های صورتی که زیر آب می‌لرزیدند. عقب کشیدم، اما تصویر در ذهنم ماند.

شب‌ها بدتر بود. صدای نفس‌هایش از اتاق کناری می‌آمد. تصور می‌کردم که او هم بیدار است، دستش روی بدنش، فکر من. یک شب، نتوانستم تحمل کنم. آرام در اتاقش رفتم. خوابیده بود، اما چشمانش باز شد. «امیر؟ چی شده؟»

نشستم کنار تخت. «نمی‌تونم بخوابم. تو چی؟»

نشست. پیراهن خوابش نازک بود، بدنش زیر آن نمایان. دستش را گرفتم. «سارا… این کار اشتباهه، اما…»

حرفم را قطع کرد. لب‌هایش را روی لب‌هایم گذاشت. اولین بوسه، نرم و ترد، مثل گلبرگ رز. زبانش داخل دهانم رفت، گرم و مرطوب. دست‌هایم روی کمرش رفت، پایین‌تر، روی باسنش. سفت و گرد، زیر دستم می‌لرزید. آه کشید. «برادر… بیشتر…»

پیراهنش را درآوردم. بدنش برهنه شد، پوست سفیدش زیر نور مهتاب می‌درخشید. سینه‌هایش را لمس کردم، نوک‌هایش سفت شده بودند. دهانم را روی یکی گذاشتم، مکیدم، زبانم دور آن چرخید. ناله کرد، دستش در موهایم فرو رفت. «امیر… خدا ما رو ببخشه…»

من هم لباس‌هایم را درآوردم. بدنم سخت شده بود، آماده. رویش دراز کشیدم، پوست به پوست. ران‌هایش را باز کردم، دستم بین پاهایش رفت. خیس بود، داغ. انگشتانم داخل شد، حرکت کرد. جیغ خفیفی کشید، بدنش قوس برداشت. «آه… برادر… درد داره… اما خوب…»

واردش شدم، آهسته، با احتیاط. تنگ بود، گرم. چشمانش پر از اشک شد، اما لبخند زد. «عشقم… تو مال منی…»

حرکت کردیم، اول آرام، بعد تندتر. صدای بدن‌هایمان به هم خوردن، نفس‌های تند، ناله‌های خفه. دستش روی دهانم بود تا صدایم درنیاید. من هم گردنش را بوسیدم، گاز گرفتم، علامت گذاشتم. وقتی به اوج رسید، بدنش لرزید، ناخن‌هایش در پشت من فرو رفت، خون آمد. من هم داخلش رها شدم، مثل انفجار ستاره‌ها.

● ● ●

بعد، در آغوش هم خوابیدیم. عرق بدن‌هایمان یکی شده بود. گفت: «این راز ماست. هیچ‌کس نباید بدونه.»

اما رازها همیشه پنهان نمی‌مانند. روزهای بعد، پدر و مادر برگشتند. حالا باید مراقب می‌بودیم. اما اشتیاق بیشتر شده بود. هر فرصتی، در حیاط، پشت درخت‌ها، یا در آشپزخانه وقتی تنها بودیم، همدیگر را لمس می‌کردیم. یک بار، در ظهر، وقتی همه خواب بودند، به اتاقم آمد. در را قفل کرد. «امیر… نمی‌تونم صبر کنم.»

Read this hot story:
Like Mother, Like Daughter- Incest NonConsent/Reluctance Story by Salty Vixen

روی زانو نشست، دستش روی شلوارم. باز کرد، بیرون آورد. سخت و بزرگ. دهانش را روی آن گذاشت، گرم و مرطوب. زبانش دور سر آن چرخید، مکید. چشمانم را بستم، لذت شدید بود. دستم در موهایش، فشار دادم. عمیق‌تر رفت، تا گلو. ناله کردم، اما خفه. وقتی نزدیک بودم، عقب کشید. «نه… داخل من…»

روی تخت دراز کشید، پاهایش را باز کرد. واردش شدم، این بار تندتر، خشن‌تر. بدنش زیر من می‌لرزید، سینه‌هایش بالا و پایین می‌رفتند. دستم روی گلویش، فشار دادم، نه زیاد، فقط برای هیجان. جیغ کشید، اما لذت‌بخش. «برادر… بزن… بیشتر…»

ضربه‌ها تند شد، صدای تخت جیرجیر می‌کرد. ترسیدیم کسی بشنود، اما متوقف نشدیم. اوج رسیدیم، با هم، مثل موج دریا.

● ● ●

اما گناه سنگین بود. شب‌ها، بعد از عشق‌بازی، سارا گریه می‌کرد. «ما داریم جهنم می‌ریم. این کار حرامه. خانواده‌مون نابود می‌شه اگه بدونن.»

من هم ترس داشتم. فکر جامعه، مذهب، عرف. اما عشق قوی‌تر بود. «سارا… این عشقه، نه گناه. خدا می‌فهمه.»

اما دروغ می‌گفتم. می‌دانستم اشتباه است. یک روز، مادر شک کرد. دید که نگاه‌هایمان طولانی است، لمس‌های اتفاقی. پرسید: «چی بینتون هست؟ چرا اینقدر نزدیکین؟»

انکار کردیم، اما تنش بیشتر شد. حالا باید دورتر می‌ماندیم. اما شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، سارا می‌آمد. در تاریکی، بدن‌هایمان را کشف می‌کردیم. یک شب، شمع روشن کردم. نور نرم روی بدنش افتاد. او را وارونه کردم، از پشت. ران‌هایش را باز کردم، وارد شدم. آه کشید، درد و لذت. دستم روی باسنش، ضربه زدم، قرمز شد. «آه… امیر… مال توام…»

حرکت کردم، عمیق‌تر. انگشتم روی نقطه حساسش، چرخید. بدنش لرزید، فریاد خفه. من هم رها شدم، داخلش.

روزها گذشت، تابستان به پاییز رسید. برگ‌ها زرد شدند، اما آتش ما خاموش نشد. حالا رازهای بیشتری داشتیم. سارا باردار شد؟ نه، مراقب بودیم، اما ترس بود. حرف از ازدواج زدیم، اما چطور؟ ما خواهر و برادریم.

● ● ●

یک شب، طوفان آمد. باران شدید، رعد و برق. پدر و مادر در اتاقشان بودند. سارا آمد، خیس از باران حیاط. «امیر… بغلم کن.»

روی زمین دراز کشیدیم، فرش نرم زیرمان. لباس‌های خیس را درآوردیم. بدنش سرد بود، گرمش کردم با بوسه‌ها. از سر تا پا، هر اینچ پوستش را بوسیدم. بین پاهایش، زبانم کار کرد، مزه شیرینش. ناله کرد، پاهایش دور سرم پیچید. «برادر… نخور… کثیفه…»

اما ادامه دادم، تا لرزید و آمد. بعد، روی من نشست. داخلش رفت، حرکت کرد، بالا و پایین. سینه‌هایش در دستم، فشردم. چشمانش بسته، موهایش روی صورتم. تندتر شد، صدای باران پوشش داد ناله‌هایمان.

اوج رسیدیم، با هم، در طوفان.

● ● ●

اما پایان نزدیک بود. یک روز، عمو آمد بازدید. شک کرد. دید که سارا نگاهم می‌کند با عشق. پرسید. انکار کردیم، اما او پافشاری کرد. تهدید کرد که به پدر بگوید.

سارا گریه کرد. «امیر… تمومش کنیم. نمی‌تونیم ادامه بدیم.»

اما نتوانستیم. آخرین شب، قبل از اینکه جدا شویم، عشق‌بازی کردیم. طولانی، عمیق. هر لمسی، هر بوسه، مثل خداحافظی. واردش شدم، آهسته، با عشق. حرکت کردیم، ساعت‌ها. وقتی آمدیم، اشک ریختیم.

حالا، سال‌ها گذشته. سارا ازدواج کرد، من هم. اما شب‌های ممنوعه در خاطره‌مان مانده. گاهی، در مهمانی‌های خانوادگی، نگاه می‌کنیم، و آتش قدیمی شعله می‌کشد. راز ماست، تا ابد.

اما آیا واقعاً تمام شد؟ نه. گاهی، در سفرها، یا وقتی تنها هستیم، دوباره به هم می‌رسیم. چون عشق ممنوعه، قوی‌ترین است.

● ● ●

پس از آن شب‌های اولیه، زندگی ما وارد مرحله جدیدی شد. من شغلی پیدا کردم در یک شرکت مهندسی، و سارا درس‌هایش را ادامه داد. اما خانه هنوز محل دیدارهای پنهان بود. یک بار، در زمستان، برف می‌بارید. پنجره‌ها یخ‌زده بودند. سارا آمد اتاقم، با پتوی گرم. «سردمه… بغلم کن.»

زیر پتو رفتیم، بدن‌های برهنه. دستش روی سینه‌ام، پایین‌تر. سخت شدم. او را بغل کردم، از پشت. وارد شدم، آهسته. حرکت کردیم، گرم در سرما. نفس‌هایمان بخار می‌شد. اوج رسیدیم، آرام.

اما ریسک‌ها بیشتر شد. یک بار، پدر نیمه‌شب بیدار شد. صدایمان را شنید؟ نه، اما نزدیک بود. بعد از آن، مراقب‌تر شدیم. به پارک‌ها می‌رفتیم، در ماشین، عشق‌بازی سریع.

سارا گفت: «این زندگی دوگانه داره دیوونم می‌کنه. روزها خواهر، شب‌ها عاشق.»

من هم. اما ترک نمی‌کردیم. عشق ما، مثل شعر حافظ، پر از رمز و راز بود. در شعرهایش می‌خواندیم: “در میکده عشق، گناه نیست.”

یک سفر خانوادگی به شمال. در ویلا، اتاق‌های جدا. اما شب، سارا آمد. دریا موج می‌زد بیرون. روی بالکن، زیر ستاره‌ها، عشق‌بازی کردیم. باد سرد، بدن‌های گرم. واردش شدم، ایستاده. پاهایش دور کمرم. ناله کرد، دریا پوشش داد.

بازگشت به تهران، واقعیت زد. سارا نامزد کرد، با فشار خانواده. حسادت سوزاندم. شب قبل عروسی، آمد. «آخرین بار…»

عشق‌بازی خشن، پر از خشم و عشق. گاز گرفتم، ضربه زدم. او هم. اوج رسیدیم، با اشک.

اما بعد عروسی، ادامه دادیم. پنهان، در هتل‌ها. حالا بچه دارد، اما هنوز مال من است.

این داستان پایان ندارد. شب‌های ممنوعه ادامه دارند، در تاریکی قلب‌ها.